شاعرانه
وبلاگ شعر
ساقه شکستن قانون طوفان است تو نسیم باش و نوازش کن اگر یارم مرا خوهد غمی نیست که درد عاشقی درد کمی نیست در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هرچقدر اوج بگیری کوچک خواهی شد غرور کسی رو که دوستش داری بشکن ولی دل کسی رو که دوستش داری بخاطر غرورت نشکن ((آری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان را ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست)) فروغ فرخزاد از کفرمن تادین تو راهی بجزتردید نیست دلخوش به فانوسم مکن اینجا مگر خورشید نیست با حس ویرانی بیا تا بشکند دیوارمن چیزی نگفتن بهتر ازتکرار طوطی وار من بی جست و جو دیوانه وار از جنس عادت میشود حتی عبادت بی عمل محو سعادت میشود باعشق ان سوی خطر جایی برای ترس نیست در انتهای موعظه دیگر مجال درس نیست کافر اگر عاشق شود بی پرده مومن میشود چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن میشود یک شبی مجنون نمازش راشکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق ان شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر ز لیلا شد دل پر اه او گفت:یا رب از چه خارم کرده ای؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای؟ جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم میزنی دردم از لیلاست,آنم میزنی خسته ام زین عشق دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو ولیلای تو.....من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا وپنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت اواره صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خارت کرده بود درس عشق بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم کوچه
بی تومهتاب شبی من از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تولبریزشدازجام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم درنهان خانه جانم گل یاد تودرخشید باغ صدخاطره خندید عطرصدخاطره پیچید یادم اید که شبی باهم از ان کوچه گذشتیم پرگشودیم ودران خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی برلب ان جوی نشستیم تو همه رازجهان ریخته درچشم سیاهت من همه محوتماشای نگاهت اسمان صاف وشب ارام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروریخته ذراب شاخه ها دست براورده به مهتاب شب وصحراوگل وسنگ همه دل داده به اواز شباهنگ یادم ایدتوبه من گفتی:( از این عشق حذرکن,لحظه ای چند بر این اب نظرکن) اب ایینه عشق گذران است توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فرداکه دلت بادگران است تافراموش کنی چندی ازین شهر سفرکن باتو گفتم:(حذرازعشق؟ندانم سفر از پیش تو؟هرگزنتوانم,نتوانم) روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تونشستم توبه من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم بازگفتم:(که توصیادی و من اهوی دشتم) حذر از عشق ندانم,نتوانم اشکی از شاخه فروریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک درچشم تو لرزید ماه برعشق تو خندید یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نه گسستم نه رمیدم رفت درظلمت غم ان شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم نه کنی دگر از ان کوچه گذرهم بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم بی تو اما باچه حالی من از ان کوچه گذشتم فریدون مشیری
کافر اگر عاشق شود







